داستان کوتاه (266)
کشاورزی تعدادی توله سگ از نژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش . پسر بچه ای رفت سراغش و گفت : می خواهم یکی از اونا رو بخرم .
کشاورز جواب داد که : اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند .
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت :من فقط 29 سنت دارم .
کشاورز سری تکون داد و گفت : متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند .
پسرک خواهش کرد : پـس فقط اجازه بدید نگاهی بهشــون بندازم . و بعد از قبـول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهار تا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و... بالا و پایین می پریدن .
یهـو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش . اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت .
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت : آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که : پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی .
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند .