داستان کوتاه (256)
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال میکرد . بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او میداد .
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . اگرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او تنهایش بگذارد .
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود . مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک میکرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید .
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود که اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس میکرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت .
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد . به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییاش فکری بکند .
اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : من تو را بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم ؟ زن به سرعت گفت : هرگز و مرد را رها کرد .
ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد ؟ زن گفت : البته که نه ! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو میخواهم دوباره ازدواج کنم قلب مرد یخ کرد .
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر میتوانی در مرگ همراه من باشی ؟ زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا میتوانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم ! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد .
در همین حین صدایی او را به خود آورد : من با تو میمانم ، هرجا که بروی ، تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه ، بیمارش کرده باشد . غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود .
تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت : باید آن روزهایی که میتوانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ...
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنیم وقت مرگ ، اول از همه او ما را ترک میکند .
ب : زن سوم داراییهای ماست . هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد .
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان کنارمان خواهند ماند .
د : زن اول که روح ماست . غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد ، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است .