داستان کوتاه (255)
هدیه
اولین سال تدریس در یکی از روستا ها تدریس می کردم . اواسط اردیبهشت بود .
موقع تدریس صدای شکستن شیئی در کلاس توجه مرا به خود جلب کرد .
از گریه های ابوالفضل فهمیدم گلدانی را که با خود به کلاس آورده بود از زیر میزش افتاد و شکست .
اشک هایش را پاک کردم و با هم تکه های شکسته گلدان را جمع کردیم .
روی یکی از تکه های گلدان کاغذ کوچکی چسبانده شده بود .
سپاس معلم ، روزت مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ ساعت 22:7 توسط صادق
|