داستان کوتاه (254)
هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد
روزگاری مردی فاضل زندگی میکرد و هشت سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد ، او هر روز از دیگران جدا میشد و دعا میکرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود .
یک روز همچنان که دعا میکرد ، ندایی به او گفت به جایی برود ، در آن جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش خواهد داد .
مرد وقتی این ندا را شنید ، بیاندازه مسرور شد و به جایی که به او گفته شده بود ، رفت . در آن جا با دیدن مردی ساده ، متواضع و فقیر با لباسهای مندرس و پاهایی خاک آلود ، متعجب شد مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید .
بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما بهخیر . مرد فقیر به آرامی پاسخ داد : هیچ وقت روز شری نداشتهام .
پس مرد فاضل گفت : خداوند تو را خوشبخت کند .
مرد فقیر پاسخ داد : هیچگاه بدبخت نبودهام .
تعجب مرد فاضل بیشتر شد : همیشه خوشحال باشید...
مرد فقیر پاسخ داد : هیچگاه غمگین نبودهام .
مرد فاضل گفت : هیچ سر درنمیآورم . خواهش میکنم بیشتر به من توضیح دهید .
مرد فقیر گفت : با خوشحالی این کار را میکنم . تو روزی خیر را برایم آرزو کردی در حالی که من هرگز روز شری نداشتهام زیرا در همه حال ، خدا را ستایش میکنم . اگر باران ببارد یا برف ، اگر هوا خوب باشد یا بد ، من همچنان خدا را میپرستم .
اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد ، باز خدا را ستایش میکنم و از او یاری میخواهم بنابر این هیچگاه روز شری نداشتهام...
تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی که من هیچ وقت بدبخت نبودهام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بودهام و میدانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند ، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن چه را برایم پیشبیاید ، میپذیرم .
سلامت یا بیماری ، سعادت یا دشمنی ، خوشی یا غم ، همه هدیههایی از سوی خداوند هستند...
تو برایم خوشحالی آرزو کردی ، در حالی که من هیچ گاه غمگین نبودهام زیرا عمیقترین آرزوی قلبی من ، زندگی کردن بنا بر خواست و ارادهی خداوند است ...