داستان کوتاه (252)
مردی چهار پسر داشت . هنگامی که در بستر بیماری افتاد ، یکی از پسرها به برادرانش گفت : یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید ، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم ؟!
برادران با خوش حالی نگه داری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند . پس از مدتی پدر مُرد . شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا ، صد دینار است ، برو آن را بردار ، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست ! پسر سراغ پول ها نرفت .
دو شب بعد هم همان خواب ها تکرار شد تا آن که در شب سوم خواب دید که می گویند ، در فلان مکان یک درهم است . آن را بردار که پرخیر و برکت است ! پسر صبح از خواب برخاست و همان جایی که خواب دیده بود ، رفت و یک درهم را برداشت .
در راه با آن دو ماهی خرید . هنگامی که شکم آن ها را پاره کرد ، در شکم هر کدام یک دُر یافت . یکی از دُرها را به درگاه سلطان برد .
پادشاه که از آن خوشش آمده بود ، پول زیادی به پسر داد و گفت : اگر لنگه دیگر آن را بیاوری ، پول بیش تری می گیری ! پسر دُر دیگر را نیز به قصر شاه برد . سلطان با دیدن دُر به وعده اش عمل کرد و پسر به برکت احترام به پدرش از ثروت مندترین مردان روزگار شد .