داستان کوتاه (251)
در
اوزاکای ژاپن ، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود ، شهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای
بود که میپخت . مشتریهای بسیار
ثروتمندی به این مغازه میآمدند ، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود . صاحب
فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد ، مهم نبود که
مشتری چقدر ثروتمند است .
یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای
ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد . قبل از آنکه مرد فقیر
به پیشخوان برسد ، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به
کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد گفت و با صبوری
تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد .
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در
دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد ، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد وقتی مشتری
فقیر رفت ، فروشندگان
نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از
جای خود بلند نمیشوید ، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید ؟
صاحب مغازه
در پاسخ گفت : مرد فقیر
همهء پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد . این
شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود . شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است ، اما نه آنقدر که
برای مرد فقیر ، خوب و با ارزش است .