داستان کوتاه (248)
ای خدای عزیزم تو از نیازم باخبری خودت آن را برآورده کن
لوئيز زنی بود كه با لباسهای كهنه و مندرس و نگاهی مغموم ، وارد خواربار فروشی شد . با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی خواربار به او بدهد .
به نرمی گفت : شوهرش بيمار است و نمی تواند كار كند و شش بچه شان بی غذا مانده اند .
جان لاك هاوس محلش نذاشت .
زن نيازمند اصرار كرد...
خوار بار فروش با اكراه گفت : لازم نيست خودم می دهم ، ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست...
خواربار فروش گفت : ليستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !
لوئيز از كيفش تكه كاغذی بيرون آورد و چيزی را رويش نوشت و روی كفه ترازو گذاشت .
با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت . خوار بار فروش باور نمي كرد .
او با ناباوری شروع كرد به گذاشتن جنس در كفه ترازو . تا كفها برابر شدند .
خواربار فروش با تعجب و دلخوری تكه كاغذ را برداشت و خواند .
ای خدای عزيزم ، تو از نياز من باخبری ، خودت آن را برآورده كن .
به نرمی گفت : شوهرش بيمار است و نمی تواند كار كند و شش بچه شان بی غذا مانده اند .
جان لاك هاوس محلش نذاشت .
زن نيازمند اصرار كرد...
خوار بار فروش با اكراه گفت : لازم نيست خودم می دهم ، ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست...
خواربار فروش گفت : ليستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !
لوئيز از كيفش تكه كاغذی بيرون آورد و چيزی را رويش نوشت و روی كفه ترازو گذاشت .
با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت . خوار بار فروش باور نمي كرد .
او با ناباوری شروع كرد به گذاشتن جنس در كفه ترازو . تا كفها برابر شدند .
خواربار فروش با تعجب و دلخوری تكه كاغذ را برداشت و خواند .
ای خدای عزيزم ، تو از نياز من باخبری ، خودت آن را برآورده كن .
فقط اوست كه می داند وزن دعای خالص و پاك چه قدر است
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 23:20 توسط صادق
|