داستان کوتاه (235)
آفرینش زن
آنگاه که خداوند جهان را ، خورشيد را و ماه و ستارگان را ، تپه ها را و کوهها را ، جنگل ها را و سر انجام مرد را آفريد به آفرينش زن پرداخت .
پروردگار گرامی ما ، پيچش پيچکها ، لرزش و جنبش علفها ، سستی نی ها ، نازکی و لطافت گلها ، سبکی برگها ، تندی نگاه آهوان ، روشنی پرتو خورشيد ، اشک ابر های تيره ، ناپايداری باد ، ترس و رمندگی خرگوش ، غرور طاووس ، نرمی کرک ، سختی الماس ، شيرينی عسل ، درندگی ببر ، گرمای آتش ، سرمای برف ، پر گويی زاغ وصدای کبوتر را يکجا در آميخت
روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد . زيرا اينک وی کسی را داشت که انباز خوشی ها و شادی هايش باشد با اين همه پس از چندی مرد روی به در گاه خدای آورد و گفت : خداوندا اين موجودی که به من ارزانی داشتی زندگی مرا تيره و تار ساخته ، يکسره پرچانگی مي کند و جان مرا به لب رسانده است . هرگز مرا تنها نمی گذارد و توجه دايمی می خواهد ، بيهوده فرياد می کشد و هميشه تنبل است ، من آمده ام او را پس بدهم ! چرا که نمی توانم با او زندگی کنم .
خداوند زن را پس گرفت . هشت روز گذشت . آنگاه مرد به در گاه خدا آمد و گفت : خداوندا ! از روزی که زن رفته زندگی من پوچ و تهی شده است . به ياد می آورم که چگونه با من می رقصيد و می خنديد و زندگی را سرشار از لذت می ساخت .
به ياد می آورم که چگونه بر من می آويخت و آنگاه که خورشيد پنهان می شد و تاريکی پيرامون مرا فرا می گرفت زندگی من چه آسوده و شيرين می گذشت . خداوند زن را پس داد . يک ماه گذشت ...
دوباره مرد به آستان خداوند آمد و گفت : پروردگارا من نمی توانم او را بشناسم و رفتارش را دريابم اما می دانم که او پيش از آنکه مايه خوشبختی من باشد مايه رنج و آزار من است .
خداوند پاسخ داد به راه خود برو و آنچه نيک است به جای آر .
مرد شکوه کنان گفت : اما من نمی توانم با او زندگی کنم .
خداوند گفت : بی او هم نمی توانی زندگی کنی .