داستان کوتاه (230)
دلیل قانع کننده
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد . BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود . وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد . قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد . وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود .
کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد . چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت . پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس .
سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید . مرد به اوج هیجان رسیده بود . نگاهی به آینه انداخت . دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است .
مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد . کمی اندیشید . سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد . بر سرعتش افزود . به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت ، از 220 گذشت و به 240 رسید .
اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است . ناگهان به خود آمد و گفت : مرا چه میشود که در این سن و سال با این سرعت میرانم ؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه میخواهد .
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد . اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد ... افسر پلیس به سوی او آمد ، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است .
امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم . سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم . خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی . تنها اگر دلیل قانعکننده ای داشته باشی که چرا به این سرعت میراندی ، میگذارم بروی .
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت : میدونی جناب سروان ؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد . وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو برمیگردونی ! افسر خندید و گفت : روز خوبی داشته باشید ، آقا ! و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت .