داستان کوتاه (229)
عبید زاکانی
خواب دیدم قیامت شده است . هر قومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان .
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم : عبید ! این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده ، نگهبان نگماردهاند ؟
گفت : میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله .
خواستم بپرسم : اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند ...
نپرسیده گفت : گر کسی از ما ، فیلش یاد هندوستان کند ، خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 19:50 توسط صادق
|