داستان کوتاه (228)
چوپان باهوش
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود . ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد . راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش ، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید : اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری ، یكی از آنها را به من خواهی داد ؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود ، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد . جوان ، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد ، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد ، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد ، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند .
منطقه ی چراگاه را مشخص كرد ، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد . بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد ، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری .
چوپان گفت : درست است . حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم ، می توانی یكی از گوسفندها را ببری . آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت .
وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد ، چوپان رو به او كرد و گفت : اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی ، گوسفند مرا پس خواهی داد ؟ مرد جوان پاسخ داد : آری ! چرا كه نه ؟ چوپان گفت : تو یك مشاور هستی .
مرد جوان گفت : راست می گویی ، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی ؟ چوپان پاسخ داد : كار ساده ای است . بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد ، به اینجا آمدی . ب
رای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم ، مزد خواستی . مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی ، چون به جای گوسفند ، سگ مرا برداشتی !