داستان کوتاه (224)
فرشته نگهبان
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت : اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی . مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پاش . مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دور و برشو نگاه کرد اما کسی رو ندید .
بهر حال نجات پیدا کرده بود . به راهش ادامه داد . به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت : ایست ! مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد . بازم نجات پیدا کرد .
مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم . مرد فکری کرد و گفت : پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:15 توسط صادق
|