داستان کوتاه (223)
دوستی با بنده خدا یا خدا
میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود ، مردی به او گفت : تو را دوست دارم . یوسف گفت : ای جوانمرد ، دوستی تو به چه کار من آید ؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی !
پدرم یعقوب ، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی ، او بیناییاش را از دست داد و من به چاه افتادم.
زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدتها زندانی شدم . اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش ، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی .
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 17:15 توسط صادق
|