داستان کوتاه (212)
قدرت عشق
داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل هميشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من پيشونيم رو ببوسه . و بعد سوار قطار شدم .
وقتی قطار به ته دره سقوط کرد . همه مردند و من هم مردم . از بالا تلاش دکترها رو می ديدم . بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فايده ست و رفتند .
و من ياد بوسه همسرم افتادم . و در همين لحظه از بالا ديدم که نوری از پيشانی من بيرون آمد و به قلبم فرو رفت .
2 دقيقه بعد صدای فرياد پرستاری که بالا سرم بود رو شنيدم که دکترها رو صدا می کرد ، اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بيشتر بود که با نگاه نافذش رو به من گفت : خوب از دستم در رفتی ها . شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشق کمتره .
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:10 توسط صادق
|