داستان کوتاه (215)
راننده تاکسی
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد ، چون میخواست ازش یه سوال بپرسه …
راننده جیغ زد ، کنترل ماشین رو از دست داد … نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس … از جدول کنار خیابون رفت بالا … نزدیک بود که چپ کنه … اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد …
برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد … سکوت سنگینی حکم فرما بود ، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت :
هی مرد ! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن … من رو تا سر حد مرگ ترسوندی !
مسافر عذرخواهی کرد و گفت : من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه !
راننده جواب داد : واقعا تقصیر تو نیست … امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم … آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 21:20 توسط صادق
|