داستان کوتاه (211)
دوستی
دوستی را گنجی دیدم بس ارزشمند ، در صندوقچه ای گرانبها گذاشتم ! صندوق را به امینی سپردم ، او به ده کیسه زر خام شد .
گفتم تو را چه شد آن را فروختی ؟ گفت جای دوستی نه در صندوقچه است صندوق را فروختم .
دوستی را از آن پس در سازی شکسته جا دادم که نه کسی به ده کیسه زر خرد و نه دزدی شبانه آن را برد .
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ ساعت 20:0 توسط صادق
|