داستان کوتاه (210)
عیسی و مرد بیمار
عيسی (ع) گذار بر مردی افتاد کور ، مبتلا به لک و پيس ، زمين گير که هر دو طرف بدنش فلج بود و گوشت بدنش از جذام همی ريخت و همی گفت : سپاس خدای را که مرا از بسيآری ابتلاآت برکنار داشت .
عيسی(ع) گفت : ای فلان ، کدام ابتلا را مبتلا نگشته ای ؟
گفت : ای روح الله من از آن کسی که چون من معرفت به خدا ندارد ، بهترم .
عيسی(ع) گفت : درست گفتی دست خود را به من ده . دست وی را بگرفت و ناگهان زيباترين و بهنجارترين آدميان شد و خداوند تمامی ابتلاآت را از وی ببرد وی دير زمانی مصاحب عيسی(ع) بماند .
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:10 توسط صادق
|