داستان کوتاه (207)
الکساندر فلمینگ
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت . يک روز ، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود ، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد ، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد ...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود ، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد ...
روز بعد ، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد . مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود . اشراف زاده گفت : میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی .
کشاورز اسکاتلندی جواب داد : من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم . در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد . اشرافزاده پرسيد :پسر شماست؟ کشاورز با افتخار جواب داد : بله
اشراف زاده گفت : با هم معامله میکنيم . اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند . اگر شبيه پدرش باشد ، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد ...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد ...
سالها بعد ، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد . می دانید چه چيزی نجاتش داد ؟ پنسيلين !