داستان کوتاه (204)
مهندس و برنامه نویس
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوایى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند . برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت : مایلى با همدیگر بازى کنیم ؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید .
برنامهنویس دوباره گفت : بازى سرگرمکنندهاى است . من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید . بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم .
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد . این بار ، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد . گفت : خوب ، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم .
این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند . برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد : فاصله زمین تا ماه چقدر است ؟ مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد .
حالا نوبت خودش بود . مهندس گفت : آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا ؟ برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد .
آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد . باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد . سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند .
بالاخره بعد از ۳ ساعت ، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد . مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد .
برنامهنویس بعد از کمى مکث ، او را تکان داد و گفت : خوب ، جواب سوالت چه بود ؟ مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید !