داستان کوتاه (197)
ایمان
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود ، به خدا اعتقادی نداشت . او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب می شنيد مسخره می کرد .
شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا کافی بود .
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود . ناگهان سايه بدنش را همچون صليبی روی ديوار مشاهده کرد .
احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد .
آب استخر برای تعمير خالی شده بود .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 19:14 توسط صادق
|