داستان کوتاه (189)
بهشت و جهنم
شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت و او را وارد اتاقی نمود كه مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند .
همه گرسنه و نا اميد و در عذاب بودند . هر كدام قاشقی داشتند كه به ديگ ميرسيد ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود بطوريكه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند ، عذاب آنها وحشتناك بود .
آنگاه خداوند به او گفت اينك بهشت را به تو نشان ميدهم ، او به اتاق ديگری كه درست مانند اتاق اولی بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سير بودند .
آن مرد گفت : نمي فهمم چرا مردم در اينجا شادند در حاليكه شرايط با اتاق بغلی يكسان است ؟
خداوند تبسمی كرد و گفت : خيلی ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسی با قاشقش غذا دهان ديگری ميگذارد چون ايمان دارد كسی هست غذا در دهانش بگذارد .