داستان کوتاه (185)
نیمه شرافتمندانه زندگی
ویلان پتی اف ، کارمند دبیرخانه ی اداره بود . از مال دنیا ، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت . ویلان ، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد ، شروع میکرد به حرف زدن، روز اول ماه و هنگامی که از بانک به اداره برمیگشت ، به راحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود .
ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید ، نیمی از ماه سیگار برگ میکشید ، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش ... من یازده سال با ویلان همکار بودم . بعدها شنیدم ، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است .
روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم ، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید . به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم . کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن ، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
هیچ وقت یادم نمیرود . همین که سوال را پرسیدم ، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب ، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید : کدام وضع ؟ بهت زده شدم . همینطور که به او زل زده بودم ، بدون این که حرکتی کنم ، ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی ، نصف گدایی !!!
ویلان با شنیدن این جمله ، همانطور که زل زده بود به من ، ادامه داد : تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی ؟ گفتم : نه ! گفت : تا حالا تاکسی دربست گرفتی ؟ گفتم : نه ! گفت : تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟ گفتم : نه ! گفت : تا حالا غذای فرانسوی خوردی ؟ گفتم : نه ! گفت : تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی ؟ گفتم : نه ! گفت : خاک بر سرت ، تا حالا زندگی کردی ؟
با درماندگی گفتم : آره، .... نه، ... نمی دونم!!! ویلان همینطور نگاهم میکرد . نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ... حالا که خوب نگاهش میکردم ، مردی جذاب بود و سالم . به خودم که آمدم ، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود .
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت . جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد . ویلان پرسید : میدونی تا کی زندهای ؟ جواب دادم : نه ! ویلان گفت : پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی .