داستان کوتاه (178)
به چه قیمتی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ايستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد ، اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی . آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم .
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و با یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت : به چه قیمتی ؟ نه...خدا نکنه...اصلا کفش نمی خوام .
اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ، درست مثل کار چشم که دیدنه ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی ، بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 20:30 توسط صادق
|