داستان کوتاه (174)
حضرت موسی (ع) و مرد کشاورز
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم می خواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی می کنه . او از خوبان درگاه ماست .
حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل می زنه و کار می کنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند می فرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید .
جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل می کند ، ببین او چی کار می کنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد .
فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . می خواهی دعا کنم خدا چشماتو بهت برگردونه ؟
مرد گفت : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت : آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.