داستان کوتاه (168)
پیرمرد و دخترک
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود ، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید : غمگینی ؟
دختر : نه .
پیرمرد : مطمئنی ؟
دختر : نه .
پیرمرد : چرا گریه می کنی ؟
دختر : دوستام منو دوست ندارن .
پیرمرد : چرا ؟
دختر : چون قشنگ نیستم .
پیرمرد : قبلا اینو به تو گفتن ؟
دختر : نه .
پیرمرد : ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
دختر : راست می گی ؟
پیرمرد : از ته قلبم آره .
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید ، شاد شاد .
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد ، کیفش رو باز کرد ، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت 19:40 توسط صادق
|