داستان کوتاه (104)
لطفا لبخند بزن
بسياری از مردم كتاب " شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند . اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازيها جنگيد و كشته شد .
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانيا با ديكتاتوری فرانكو می جنگيد . او تجربه های حيرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است .
در يكی از خاطراتش می نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد می نويسد : "مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم .
جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاری پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابی لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد ، يكی پيدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولی كبريت نداشتم .
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هی رفيق كبريت داری ؟
"به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بی اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد . لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شايد از شدت اضطراب ، شايد به خاطر اين كه خيلی به او نزديك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بين دلهای ما را پر كرد می دانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزی را نمی خواهد .... ولی گرمای لبخند من از ميله ها گذشت و به او رسيد و روی لبهای او هم لبخند شكفت .
سيگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای ديگری پيدا كرده بود .
پرسيد : "بچه داری ؟ "با دستهای لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم : " اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايی كه برای آنها داشت برايم صحبت كرد .
اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم ... ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند . ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد .
بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند .
يك لبخند زندگی مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزی بدون حسابگری لبخندی طبيعی زيباترين پل ارتباطی آدم هاست ما لايه هايی را برای حفاظت از خود می سازيم .
لايه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ، لايه موقعيت شغلی و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقی و ارزشمند نهفته است .
من ترسی ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح های انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار می كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتی ندارد .
متاسفانه روح ما در زير لايه هايی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهيم ما از يكديگر جدا می سازند و بين ما فاصله هايی را پديد می آورند و سبب تنهايی و انزوايی ما می شوند .
" داستان اگزوپری داستان لحظه جادويی پيوند دو روح است . آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحانی را احساس می كند .
وقتی كودكی را می بينيم چرا لبخند می زنيم ؟ چون انسان را پيش روی خود می بينيم كه هيچ يك از لايه هايی را كه نام برديم روی من طبيعی خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد .