داستان کوتاه (103)
داستان کوتاه "من"
دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم . او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر می زد .
وقتی تلفن می زد همیشه می گفت : سلام ، مادر ، منم و من هم می گفتم : سلام من ، چطوری ؟ او حتی زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می کرد و من هم برای اذیت او را "من" صدا می کردم .
بعدها سارا به طور ناگهانی و بی مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد . ناگفته پیداست که تمام وجودم تحلیل رفت . چرا که هیچ دردی برای من به اندازه از دست دادن تنها گل زندگی ام نبود .
تصمیم گرفتیم اعضای بدن او را به دیگران اهدا کنیم تا شاید این وضعیت غم انگیز و اسف بار را به امری نیکوکارانه بدل کرده باشیم .
چیزی از این حادثه نگذشته بود که سازمان بازیابی و اهدا اعضا به من اطلاع داد که اعضای بدن دخترم را در کجاها مورد استفاده قرار داده اند .
حدود یک سال بعد نامه زیبایی از مرد جوانی دریافت کردم که لوزالمعده و یکی از کلیه های دخترم را به او اهدا کرده بودند .
در نامه خود از کار من و خانوده ام بسیار تشکر کرده بود و زندگی خود را مدیون ما می دانست و من در حالی که غم از دست دادن دخترم را به یاد داشتم گریه می کردم و نامه را می خواندم .
به آخر نامه که رسیدم ، می خواستم بدانم این نامه را چه کسی نوشته است و در عین ناباوری در زیر نامه نوشته بود "من"