داستان کوتاه (98)
یا خدا اشتباه می کنه یا مامان
خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه : با چنگال غذا بخور . خدا به ما صدا داده ، مامان میگه : جیغ نزن مامان میگه : كلم بخور ، حبوبات و هویج بخور ، ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده .
خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه : دستمال بردا . رخدا به ما آب گل آلود داده ، مامان میگه : شالاپ شولوپ نكن . مامان میگه : ساكت باش ، خوابه بابات ، اما خدا به ما در ِ سطل آشغال داده كه میشه باهاش شترق صدا داد .
خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه : باید دستكش هات رو دست كنی . خدا به ما بارون داده ، مامان میگه : مبادا خیس بشی . مامان می خواد كه ما مراقب باشیم و زیاد نزدیك نشیم به اون سگ های قشنگ غریبه ای كه خدا بهمون داده نوازششون كنیم .
خدا به ما انگشت داده ، مامان میگه : برو دستت رو بشور ، ولی آخه خدا به ما جعبه های پر از ذغال . تن های سیاه شده قشنگ داده ، چه جور ! من چندان باهوش نیستم ، ولی یه چیز رو مطمئنم بخدایا مامان داره اشتباه می كنه ، یا اگه نه ، خدا