داستان کوتاه (97)
هرگز زود قضاوت نکنید
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود . در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند ، قطار شروع به حرکت کرد .
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن .
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان ، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد ، متعجب شده بودند .
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند .
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد : پدر نگاه کن باران میبارد ، آب روی من چکید . زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟
مرد مسن گفت : ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم . امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند