داستان کوتاه (86)
هیزم شکن
روزی ، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه . وقتی در حال گریه کردن بود ، یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می کنی ؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده .
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت . آیا این تبر توست ؟ هیزم شکن جواب داد : نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست ؟ دوباره ، هیزم شکن جواب داد : نه .
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست ؟ جواب داد : آره . فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد .
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب . هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی ؟ اوه فرشته ، زنم افتاده توی آب .
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه ؟ هیزم شکن فریاد زد : آره ! فرشته عصبانی شد . تو تقلب کردی ، این نامردیه
هیزم شکن جواب داد : اوه ، فرشته من منو ببخش . سوء تفاهم شده . می دونی ، اگه به جنیفر لوپز نه می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی . و باز هم اگه به کاترین زتاجونز نه میگفتم ، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره .
اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی . اما فرشته ، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم ، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره .
نکته اخلاقی : هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده