داستان کوتاه (85)
ایمیل
مرد بيکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مايکروسافت تقاضا داد . رئيس هيئت مديره باهاش مصاحبه کرد و تميز کردن زمين رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت : شما استخدام شدين ، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهای مربوطه رو براتون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخی که بايد کار رو شروع کنين ...
مرد جواب داد : اما من کامپيوتر ندارم ، ايميل هم ندارم !
رئيس هيئت مديره گفت : متأسفم . اگه ايميل ندارين ، يعنی شما وجود خارجی ندارين و کسی که وجود خارجی نداره ، شغل هم نمیتونه داشته باشه .
مرد در کمال نوميدی اونجا رو ترک کرد . نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جيبش داشت چه کار کنه . تصميم گرفت به سوپرمارکتی بره و يک صندوق 10 کيلويی گوجهفرنگی بخره . يعد به در خونه ها رفت و گوجهفرنگیها رو فروخت .
در کمتر از دو ساعت ، تونست سرمايش رو دو برابر کنه . اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت . مرد فهميد میتونه به اين طريق زندگیش رو بگذرونه ، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه .
درنتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر میشد . به زودی يه گاری خريد ، بعد يه کاميون ، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد ، مرد ديگه يکی از بزرگترين خرده فروشان آمريکاست . شروع کرد تا برای آيندهء خانوادش برنامهريزی کنه ، و تصميم گرفت بيمهء عمر بگيره . به يه نمايندگی بيمه زنگ زد و سرويسی رو انتخاب کرد .
وقتی صحبتشون به نتيجه رسيد ، نمايندهء بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد . مرد جواب داد : من ايميل ندارم .
نمايندهی بيمه با کنجکاوی پرسيد : شما ايميل ندارين ، ولی با اين حال تونستين يک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بيارين . میتونين فکر کنين به کجاها میرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين ؟
مرد برای مدتی فکر کرد و گفت : آره ! احتمالاً میشدم يه آبدارچی در شرکت مايکروسافت .