داستان کوتاه (76)
ملاقات ما انسانها با خدا
ظهر يک روز سرد زمستانی ، وقتی اميلي به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را ديد که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود . فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند :
اميلی عزيز ، عصر امروز به خانه تو می آيم تا تو را ملاقات کنم . با عشق ، خدا اميلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی ميز می گذاشت ، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟
او که آدم مهمی نبود . در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالی آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت : « من ، که چيزی برای پذيرايی ندارم ! » پس نگاهی به کيف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت .
با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوی و دو بطری شير خريد . وقتی از فروشگاه بيرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند .
در راه برگشت ، زن و مرد فقيری را ديد که از سرما می لرزيدند . مرد فقير به اميلی گفت : خانم ، ما خانه و پولی نداريم . بسيار سردمان است و گرسنه هستيم . آيا امکان دارد به ما کمکی کنيد ؟ اميلی جواب داد : « متاسفم ، من ديگر پولی ندارم و اين نان ها را هم برای مهمانم خريده ام . »
مرد گفت : « بسيار خوب خانم ، متشکرم » و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند . همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند ، اميلي درد شديدی را در قلبش احساس کرد .
به سرعت دنبال آنها دويد : « آقا ، خانم ، خواهش می کنم صبر کنيد . » وقتی اميلی به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد .
وقتی اميلی به خانه رسيد ، يک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزی برای پذيرايی از خدا نداشت .
همان طور که در را باز می کرد ، پاکت نامه ديگری را روی زمين ديد . نامه را برداشت و باز کرد : اميلی عزيز ، از پذيرايی خوب و کت زيبايت متشکرم ، با عشق ، خدآ