داستان کوتاه (73)
خورشید و باد
روزی خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگری ابراز برتری ميكرد ، باد به خورشيد می گفت كه من از تو قويتر هستم ، خورشيد هم ادعا می كرد كه او قدرتمندتر است . گفتند بياييم امتحان كنيم ، خب حالا چه طوری ؟
ديدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت . باد گفت كه من می توانم كت آن مرد را از تنش در بياورم ، خورشيد گفت پس شروع كن .
باد وزيد و وزيد ، با تمام قدرتی كه داشت به زير كت اين مرد می كوبيد ، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد ، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد . باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگی تمام رو به خورشيد كرد و گفت : عجب آدم سرسختی بود ، هر چه تلاش كردم موفق نشدم ، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی .
خورشيد گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابيدن ، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد . مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست ، ديد از آن باد خبری نيست ، احساس آرامش و امنيت كرد .
با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازی به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او می شود . به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد .
باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بی منت به ديگران پرتوهای خويش را می بخشد بسيار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قويتر است .