داستان کوتاه (72)
سقراط
روزی سقراط (حکیم معروف یونانی) ، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است . علت ناراحتیش را پرسید ، پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم ، جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت : خب معلوم است ، چنین رفتاری ناراحت کننده است . سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد ، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود . سقراط پرسید : به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی ، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است ، روانش بیمار نیست ؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد ، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ، نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است ، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند ، در آن لحظه بیمار است .