داستان کوتاه (53)
باران
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .
مسافر فریاد زد : هی ، خانه ات آتش گرفته است !
مرد جواب داد : می دانم .
مسافر گفت : پس چرا بیرون نمی آیی ؟
مرد گفت : آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت : اگر زیر باران بروی سینه پهلو می کنی .
خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:40 توسط صادق
|