داستان کوتاه (46)
مرد و نامرد
يه دختر كور توی اين دنيای نامرد زندگی ميكرد . اين دختر يه دوست پسر داشت كه عاشقش بود . دختر هميشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون می موندم يه روز يكی پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده .
وقتی كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره . بهش گفت من ديگه تو رو نمی خوام برو . پسره با ناراحتی رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش من شرط عشق و به جا آوردم .
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:50 توسط صادق
|