داستان کوتاه (39)
هدیه ای برای مادر
چهار برادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند . چند سال بعد ، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن .
اولی گفت : من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت : من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم . سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره .
چهارمی گفت : همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه . من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه .
این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته . من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال ، هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم . مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه . برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن .
پس از تعطیلات ، مادر یادداشت تشکری فرستاد . اون نوشت :
میلتون عزیز ، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم . به هر حال ممنونم .
مایک عزیز ، تو برای من یک سینمای گرونقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو داره . ولی من همه دوستامو از دست داده ام ، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام . هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ، ولی از این کارت ممنونم .
ماروین عزیز ، من خیلی پیرم که به سفر برم . من تو خونه می مونم ، مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم . این ماشین خیلی تند تکون می خوره . اما فکرت خوب بود ممنونم .
ملوین عزیز ترینم ، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی .